دیوانه ای را به جرم سنگ اندازی با تیر و کمان به شیشه خانه ها به تیمارستان بردند و تحت مداوا قرار دادند. مدتی بعد به رییس تیمارستان اطلاع دادند که حال او خوب شده و آماده ترخیص است و رییس تصمیم گرفت که از او سوالاتی بپرسد تا قانع شود که او مداوا شده است.
از او پرسید که بعد از ترخیص از تیمارستان قصد داری چه کار کنی.
جواب داد: ابتدا شغل مناسبی پیدا می کنم و بعد از پس انداز مقداری پول و اجاره کردن خانه مستقل با دختری مناسب ازدواج خواهم کرد.
رییس با چاشنی بدجنسی پرسید: خوب در شب زفاف چکار خواهی کرد.
با مختصری شرم پاسخ داد که به اتاق خواب می رویم و من لباس های او را در می آورم.
رییس: خوب بعد!؟
بیمار: بعد لباس های زیرش را در می آورم.
رییس با هیجان زیاد: خوب...خوب...بعد...بعد؟
بیمار: کش شورتش را در می آورم و با آن تیر و کمان می سازم و ...
مرحوم پدرم با ذکر لطیفه بالا مرا به آن دیوانه تشبیه می کرد که با فراهم کردن همه امکانات و مقدمات صحیح به دنبال انجام دیوانگی های خودش است!!!
*****************************
امروز روز تولد من بود.
برای خودم اهمیتی نداشت و فکر می کردم که برای کسی هم مهم نباشد.
دیروز یکی از دوستان خانمم زنگ زد و گفت که اگر در زمان تولد تعداد کمی تو را دوست داشتند الآن تعداد زیادی دوستت دارند...شانس آوردم که تلفن روی بلندگو نبود!!
دیشب خانمم چند نفر از دوستان را دعوت کرده بود که مرا سورپرایز کند و البته قبلش فهمیدم.
امروز صبح هم در مطب کارمندانم یکی یکی آمدند و تبریک گفتند و من تعجب کردم که چگونه می دانستند و چه طور به یاد داشتند.
ساعتی بعد آن دستیاری که چند روز پیش اخراجش کرده بودم زنگ زد و فکر کردم می خواهد گلایه کند ولی تبریک گفت و مرا شرمنده کرد.
امروز عصر هم کارمندان بعداز ظهر تبریک گفتند و در تایم استراحت مرا با کیک تولد غافلگیر کردند...فقط کلاه بوقی و برف شادی نداشت!
بعد هم چند نفر دیگر زنگ زدند و غافلگیرو خوشحالم کردند...هم چنانکه برخی هم که انتظار داشتم زنگ نزدند و کمی دلخور شدم.
******************************
امروز از صبح این فکر مثل خوره افتاده است به جانم که تاریخ تولد چه اهمیت دارد...مهم تاریخ تولید است!!!
با وسواس شروع به حساب کردم که تاریخ تولیدم کی بوده است... بیست و هفتم دی ماه!
بعدش تصورات به طرفم هجوم بردند و هر چه کردم نتوانستم مانع آنها شوم...حتما شب سردی بوده و پدرم که آن موقع ها دیر وقت به خانه می آمده زیر کرسی خوابیده و مادرم هم که یک بچه هشت ماهه داشته فکر می کرده که شیر دادن به بچه اول مانع حاملگی اش می شود.
نمی دانم چه کسی شروع کننده بوده اما خوب یادم هست که هر دو بعد از تولید من به خواب عمیقی فرو رفتند!
*****************************
همین قدر بس تان است!
مگر شما خودتان پدر و مادر ندارید...تاریخ تولید و تاریخ مصرف ندارید که فالگوش ایستاده اید تا من قصه های اروتیک برایتان تعریف کنم!
حالا می ترسم این خواهرزاده های دهن لق و این پسرک خبرچین به مادرم اطلاع دهند که من اینجا نوشته ام.
قیافه اش را می توانم تجسم کنم که می گوید:
خاک بر سرت که آبرو برایمان نگذاشتی!
همچنین می توام روح پدرم را ببینم که با آن خنده از ته دلش به همه اشاره می کند و گویی شاهدی بر ادعایش یافته باشد می گوید:
نگفتم...نگفتم که این همه امکانات از اینترنت وایرلس پرسرعت گرفته تا لب تاپ پیشرفته و امکان وبلاگ نویسی و نرم افزارهای به روز...تا به دیوانگیش برسد و این اراجیف را بنویسد.
و از شدت خنده نمی تواند ادامه بدهد.