۸.۲۳.۱۳۸۷

در ستایش برابری...در مذمت تبعیض

من مرد هستم ولی با قوانینی که حق برابری زن و مرد را نفی می کند و مردان را بر زنان مقدم می دارد مخالفم.
من فارس هستم ولی با تبعیضی که علیه سایر اقوام این سرزمین روا داشته می شود مخالفم.
من مسلمان شیعه هستم اما با رفتاری که با اقلیت های دینی می شود ...با سرکوب اهل تسنن و تحقیر و آزار بهاییان و نادیده گرفتن حقوق شهرندی آنان مخالفم.
من با هر قانونی که حقی به کسی بدهد که آن حق را از دیگری سلب کرده است مخالفم.
من تکرار مکرر این اصول را بی فایده نمی دانم تا فراموش نکنم اگر همه ی مایی که به نحوی از تبعیض های فوق بهره مند می شویم از این بهره مندی چشم می پوشیدیم و به آن اعتراض می کردیم امروز به جایی نمی رسیدیم که مرد فارس مسلمان شیعه را به تبعیض خودی و غیر خودی گرفتار کند و مرد فارس مسلمان شیعه خودی را هم به "ناب" و "مغشوش" (غش دار) تقسیم بندی نماید.
نیروهای مافوق من در جامعه به من ستم می کنند و در ازای آن به من حق ستم کردن به زیردستان را می بخشند...باید ابتدا از حق ستم کردن چشم پوشی کرد تا بتوان به ستمی که از بالا روا داشته می شود اعتراض نمود.

۷.۲۱.۱۳۸۷

مقدمات زیرکانه ...موءخرات مجنونانه

دیوانه ای را به جرم سنگ اندازی با تیر و کمان به شیشه خانه ها به تیمارستان بردند و تحت مداوا قرار دادند.
مدتی بعد به رییس تیمارستان اطلاع دادند که حال او خوب شده و آماده ترخیص است و رییس تصمیم گرفت که از او سوالاتی بپرسد تا قانع شود که او مداوا شده است.
از او پرسید که بعد از ترخیص از تیمارستان قصد داری چه کار کنی.
جواب داد: ابتدا شغل مناسبی پیدا می کنم و بعد از پس انداز مقداری پول و اجاره کردن خانه مستقل با دختری مناسب ازدواج خواهم کرد.
رییس با چاشنی بدجنسی پرسید: خوب در شب زفاف چکار خواهی کرد.
با مختصری شرم پاسخ داد که به اتاق خواب می رویم و من لباس های او را در می آورم.
رییس: خوب بعد!؟
بیمار: بعد لباس های زیرش را در می آورم.
رییس با هیجان زیاد: خوب...خوب...بعد...بعد؟
بیمار: کش شورتش را در می آورم و با آن تیر و کمان می سازم و ...
مرحوم پدرم با ذکر لطیفه بالا مرا به آن دیوانه تشبیه می کرد که با فراهم کردن همه امکانات و مقدمات صحیح به دنبال انجام دیوانگی های خودش است!!!

*****************************

امروز روز تولد من بود.
برای خودم اهمیتی نداشت و فکر می کردم که برای کسی هم مهم نباشد.
دیروز یکی از دوستان خانمم زنگ زد و گفت که اگر در زمان تولد تعداد کمی تو را دوست داشتند الآن تعداد زیادی دوستت دارند...شانس آوردم که تلفن روی بلندگو نبود!!
دیشب خانمم چند نفر از دوستان را دعوت کرده بود که مرا سورپرایز کند و البته قبلش فهمیدم.
امروز صبح هم در مطب کارمندانم یکی یکی آمدند و تبریک گفتند و من تعجب کردم که چگونه می دانستند و چه طور به یاد داشتند.
ساعتی بعد آن دستیاری که چند روز پیش اخراجش کرده بودم زنگ زد و فکر کردم می خواهد گلایه کند ولی تبریک گفت و مرا شرمنده کرد.
امروز عصر هم کارمندان بعداز ظهر تبریک گفتند و در تایم استراحت مرا با کیک تولد غافلگیر کردند...فقط کلاه بوقی و برف شادی نداشت!
بعد هم چند نفر دیگر زنگ زدند و غافلگیرو خوشحالم کردند...هم چنانکه برخی هم که انتظار داشتم زنگ نزدند و کمی دلخور شدم.

******************************

امروز از صبح این فکر مثل خوره افتاده است به جانم که تاریخ تولد چه اهمیت دارد...مهم تاریخ تولید است!!!
با وسواس شروع به حساب کردم که تاریخ تولیدم کی بوده است... بیست و هفتم دی ماه!
بعدش تصورات به طرفم هجوم بردند و هر چه کردم نتوانستم مانع آنها شوم...حتما شب سردی بوده و پدرم که آن موقع ها دیر وقت به خانه می آمده زیر کرسی خوابیده و مادرم هم که یک بچه هشت ماهه داشته فکر می کرده که شیر دادن به بچه اول مانع حاملگی اش می شود.
نمی دانم چه کسی شروع کننده بوده اما خوب یادم هست که هر دو بعد از تولید من به خواب عمیقی فرو رفتند!

*****************************

همین قدر بس تان است!
مگر شما خودتان پدر و مادر ندارید...تاریخ تولید و تاریخ مصرف ندارید که فالگوش ایستاده اید تا من قصه های اروتیک برایتان تعریف کنم!
حالا می ترسم این خواهرزاده های دهن لق و این پسرک خبرچین به مادرم اطلاع دهند که من اینجا نوشته ام.
قیافه اش را می توانم تجسم کنم که می گوید:
خاک بر سرت که آبرو برایمان نگذاشتی!
همچنین می توام روح پدرم را ببینم که با آن خنده از ته دلش به همه اشاره می کند و گویی شاهدی بر ادعایش یافته باشد می گوید:
نگفتم...نگفتم که این همه امکانات از اینترنت وایرلس پرسرعت گرفته تا لب تاپ پیشرفته و امکان وبلاگ نویسی و نرم افزارهای به روز...تا به دیوانگیش برسد و این اراجیف را بنویسد.
و از شدت خنده نمی تواند ادامه بدهد.

۴.۱۴.۱۳۸۷

نه سال پیش هم زاینده رود خشک شد و من در آن زمان این مصراع را سروده بودم:

از زنده رود مانده به جا آب مرده ای

و هر چه سعی کردم نتوانستم مصراع دوم را بسرایم.

این شد که تصمیم گرفتم مصراع دوم این بیت را به "مشاعره" بگذارم.

لطفا مصراع های پیشنهادی خود را در کامنت دانی بنویسید.

سراینده بهترین مصراع پیشنهادی در اولین دیداری که دست دهد یک چلوکباب مهمان من خواهد بود!

لینک دربالاترین

پی نوشت:

ظهر وقتی خسته و کوقته از کار برگشتم، نهار خورده و نخورده دوربین را برداشتم که بروم از زاینده رود خشکیده عکس بگیرم.

زنم پرسید:کجا می ری ساعت دو و نیم بعدازظهره؟ گفتم: می رم از زاینده رود عکس بگیرم.

گفت: برو بگیر بخواب...حالا دوباره بی خوابی و سر درد می گیری و می ری توی مطب می پری به مریض ها!

گفتم: آخه می خوام بگذارم در وبلاگم... گفت: اگه اینقدر که به این وبلاگ صاب مرده علاقه داری به سکس علاقه داشتی حالا این خونه پر بود از بچه های قد و نیم قد!!

گفتم: و همچنین خونه همسایه ها!!! و از در بیرون رفتم.

۷.۲۱.۱۳۸۶

روابط موازي...عقايد متقاطع

اين نامه به وسيله اي‌ميل مدتي است به دست من رسيده است ولي براي گذاشتن آن روي وبلاگ مردد بوده‌ام...به دو دليل:

اول اينكه ويرايش زيادي مي‌خواست و

دوم اينكه نمي‌دانم تا چه حد به واقعيت نزديك است و آيا همه واقعيت همين است يا نه؟

بخوانيد و قضاوت كنيد.

آقاي گوشزد عزيز...سلام!

از موقعي كه پست مربوط به خيانت در زناشويي را نوشته‌ايد قصد داشتم كه اين ماجرا را برايتان بنويسم و نظر شما و خواننده‌گانتان را جويا شوم.

من زني 26 ساله‌ام كه چهار سال پيش با شوهرم كه اكنون 31 ساله است ازدواج كردم و هر دو تحصيلات دانشگاهي داريم و شاغل هستيم و فرزندي هم نداريم.

من مريم و شوهرم حميد است.

دوستي دارم كه در دبيرستان و دانشگاه هم كلاس و هم‌رشته بوده‌ايم و يكسال پس از من با شوهرش كه او نيز تحصيلات دانشگاهي دارد و 30 ساله است ازدواج كرده است.

دوست من آوا و شوهرش فرهاد نام دارند و آنها نيز بچه ندارند.

در تير ماه امسال هر چهار نفر تصميم گرفتيم كه يك مسافرت با هم به شمال داشته باشيم.

با يك اتوموبيل به شمال رفتيم و ويلايي را براي مدت يك هفته اجاره كرديم.

شب اول پس از شام حميد و فرهاد به تخته نرد مشغول شدند و من و آوا نيز به تشويق شوهرانمان پرداختيم.جايزه بازي نهار فردا تعيين شد.

فرهاد پس از دو دست كه باخته بود بلند شد و رفت و از داخل ماشين يك بطري ويسكي آورد و با چهار ليوان پر از يخ و بطري ويسكي نشست و همه‌مان كه تصميم گرفته بوديم كاملا خوش بگذرانيم با خوشحالي ليوان‌ها را پر كرديم و نوشيديم.

بازي ادامه يافت و فرهاد 5 دست بازي را برد و دور اول بازي عليرغم همه كركري‌هايي كه من و حميد خوانده بوديم به پايان رسيد.

سر همه گرم شده بود و جك‌هاي بي‌تربيتي و شوخي‌هاي خنده‌دار و البته بعضا بي‌ناموسي هم به وفور جريان داشت.

براي دور دوم بحث بر سر جايزه در گرفت و كري خواندن هم ادامه داشت.

ناگهان حميد پيشنهاد گستاخانه‌اي را ارائه داد كه بلافاصله مورد قبول فرهاد قرار گرفت.

حميد گفت كه هر كس هر دست بازي را برد مي‌تواند لب زن دوستش را براي 5 ثانيه ببوسد و هر كس دور بازي را برد مي‌تواند با زن دوستش در جمع و البته در تاريكي يك آهنگ تانگو برقصد!

من مردد بودم كه چه جوابي بدهم كه هم شادي جمع مختل نشود و هم اين شرط‌بندي لغو شود كه آوا با خنده موافقت كرد و من نيز مجبور به تبعيت از جمع شدم.


بازي شروع شد و كري‌خواني به شدت ادامه داشت و ما خانم‌ها نمي‌دانستيم كه طرف شوهرانمان را بگيريم كه در صورت برنده شدن زن دوستشان را ببوسند يا طرف دوست شوهرمان را بگيريم كه در صورت برنده شدن ما را ببوسد.

خيلي زود به اين ترديد غلبه كرديم و جايمان را با هم عوض كرديم.

آوا كنار حميد نشست و من كنار فرهاد و به شدت به تشويق ياران جديد پرداختيم.

دست اول را حميد برد و در حالي كه من و فرهاد نظاره‌گر بوديم حميد و آوا از همديگر لب گرفتند و 5 ثانيه بسيار دشوار بر من گذشت ولي ظاهرا فرهاد عين خيالش نبود

دو دست بعدي هم اين حميد و آوا بودند كه مي‌بردند و واضحا هر بار مشتاقانه‌تر همديگر را مي‌بوسيدند.

دست چهارم را ما برديم و فرهاد مرا در آغوش گرفت و چنان لبان گرمش را بر روي لبان من نهاد كه ته دلم شعله گرفت...حميد هم بي‌تفاوت مي‌نگريست!

دور بعد ما آنها را مارس كرديم و يك بوسه 10 ثانيه‌اي برنده شديم كه تا حدي به بوسه فرانسوي تبديل شد!

دور‌هاي بعدي را هم ما برديم و برنده يك تانگو شديم.

حميد و آوا در آرامش نشستند و من و فرهاد يك موزيك ملايم گذاشتيم و چراغها را خاموش كرديم و مشغول رقصيدن شديم.

دستهاي فرهاد به همراه لبهايش در طول پنج دقيقه تانگو كاملا فعال بود و انكار نمي‌كنم كه براي من هم چنان تجربه لذت‌بخشي بود كه تا آن زمان حتي با حميد هم مشابه آن را نداشته بودم.

در اواخر آهنگ فرهاد به طور غيرمنتظره لامپ‌ها را روشن كرد و ديديم كه آوا فرهاد نيز بيكار ننشسته‌اند و كاملا در هم پيچيده‌اند.

صداي قهقهه همه كه بلند شد متوجه شدم كه كار از شوخي گذشته است.

آن شب تا صبح اين بازي ادامه داشت و موقعي كه شهوت و هيجان بر همه مستولي شده بود فرهاد پيشنهاد كرد كه همسران‌مان را در اين هفته عوض كنيم.

من تنها مخالف بودم.

هر سه نفر مرا متقاعد كردند كه براي اينكه گناه شرعي صورت نگيرد صيغه طلاق مي‌خوانيم و هر يك مردان همسر ديگري را براي يك هفته عقد مي‌كند و پس از يك هفته موقع برگشتن دوباره صيغه عقد را جاري مي‌كنيم.

من به سختي قانع شدم...چاره‌اي نداشتم.

از حق نگذريم كه اين هفته شادترين هفته عمر ما بود.

من كه با شوهرم به زحمت ماهي 3 بار صكص داشتم در طول اين هفته بيش از بيست بار صكص با فرهاد را تجربه كردم.

سه بار برايم طلا و جواهرات خريد و صميمانه‌ترين احساسات را به من ابراز نمود كه در سالهاي اخير از شوهر خود نشنيده بودم.

بعدا فهميدم كه وضع آوا نيز به همين خوبي بوده است.

پس از پايان هفته، به زبان فارسي، صيغه طلاق و عقد مجدد را جاري كرديم و به تهران برگشتيم.

در دو سه ماهي كه از اين ماجرا گذشته است ما بارها با همديگر ملاقات كرده‌ايم ولي از اين ماجرا كوچكترين سخني بر زبان نياورده‌ايم...جز يك بار كه فرهاد به شوخي گفت كه دلم براي شمال و تخته نرد تنگ شده است و ديگرا هم خنديدند بدون آنكه بحث را باز كنند.

در اين مدت روابط من و حميد از نظر جنسي بسيار بهتر و فعال‌تر شده است.

با اين حال هنوز درباره درستي يا نادرستي كاري كه كرده‌ايم، ترديد دارم.

نظر شما چيست؟

۵.۲۴.۱۳۸۵

شاید

شاید مجبور شوم روزی در اینجا بنویسم
Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes