روابط موازي...عقايد متقاطع
اين نامه به وسيله ايميل مدتي است به دست من رسيده است ولي براي گذاشتن آن روي وبلاگ مردد بودهام...به دو دليل:
اول اينكه ويرايش زيادي ميخواست و
دوم اينكه نميدانم تا چه حد به واقعيت نزديك است و آيا همه واقعيت همين است يا نه؟
بخوانيد و قضاوت كنيد.
آقاي گوشزد عزيز...سلام!
از موقعي كه پست مربوط به خيانت در زناشويي را نوشتهايد قصد داشتم كه اين ماجرا را برايتان بنويسم و نظر شما و خوانندهگانتان را جويا شوم.
من زني 26 سالهام كه چهار سال پيش با شوهرم كه اكنون 31 ساله است ازدواج كردم و هر دو تحصيلات دانشگاهي داريم و شاغل هستيم و فرزندي هم نداريم.
من مريم و شوهرم حميد است.
دوستي دارم كه در دبيرستان و دانشگاه هم كلاس و همرشته بودهايم و يكسال پس از من با شوهرش كه او نيز تحصيلات دانشگاهي دارد و 30 ساله است ازدواج كرده است.
دوست من آوا و شوهرش فرهاد نام دارند و آنها نيز بچه ندارند.
در تير ماه امسال هر چهار نفر تصميم گرفتيم كه يك مسافرت با هم به شمال داشته باشيم.
با يك اتوموبيل به شمال رفتيم و ويلايي را براي مدت يك هفته اجاره كرديم.
شب اول پس از شام حميد و فرهاد به تخته نرد مشغول شدند و من و آوا نيز به تشويق شوهرانمان پرداختيم.جايزه بازي نهار فردا تعيين شد.
فرهاد پس از دو دست كه باخته بود بلند شد و رفت و از داخل ماشين يك بطري ويسكي آورد و با چهار ليوان پر از يخ و بطري ويسكي نشست و همهمان كه تصميم گرفته بوديم كاملا خوش بگذرانيم با خوشحالي ليوانها را پر كرديم و نوشيديم.
بازي ادامه يافت و فرهاد 5 دست بازي را برد و دور اول بازي عليرغم همه كركريهايي كه من و حميد خوانده بوديم به پايان رسيد.
سر همه گرم شده بود و جكهاي بيتربيتي و شوخيهاي خندهدار و البته بعضا بيناموسي هم به وفور جريان داشت.
براي دور دوم بحث بر سر جايزه در گرفت و كري خواندن هم ادامه داشت.
ناگهان حميد پيشنهاد گستاخانهاي را ارائه داد كه بلافاصله مورد قبول فرهاد قرار گرفت.
حميد گفت كه هر كس هر دست بازي را برد ميتواند لب زن دوستش را براي 5 ثانيه ببوسد و هر كس دور بازي را برد ميتواند با زن دوستش در جمع و البته در تاريكي يك آهنگ تانگو برقصد!
من مردد بودم كه چه جوابي بدهم كه هم شادي جمع مختل نشود و هم اين شرطبندي لغو شود كه آوا با خنده موافقت كرد و من نيز مجبور به تبعيت از جمع شدم.
بازي شروع شد و كريخواني به شدت ادامه داشت و ما خانمها نميدانستيم كه طرف شوهرانمان را بگيريم كه در صورت برنده شدن زن دوستشان را ببوسند يا طرف دوست شوهرمان را بگيريم كه در صورت برنده شدن ما را ببوسد.
خيلي زود به اين ترديد غلبه كرديم و جايمان را با هم عوض كرديم.
آوا كنار حميد نشست و من كنار فرهاد و به شدت به تشويق ياران جديد پرداختيم.
دست اول را حميد برد و در حالي كه من و فرهاد نظارهگر بوديم حميد و آوا از همديگر لب گرفتند و 5 ثانيه بسيار دشوار بر من گذشت ولي ظاهرا فرهاد عين خيالش نبود
دو دست بعدي هم اين حميد و آوا بودند كه ميبردند و واضحا هر بار مشتاقانهتر همديگر را ميبوسيدند.
دست چهارم را ما برديم و فرهاد مرا در آغوش گرفت و چنان لبان گرمش را بر روي لبان من نهاد كه ته دلم شعله گرفت...حميد هم بيتفاوت مينگريست!
دور بعد ما آنها را مارس كرديم و يك بوسه 10 ثانيهاي برنده شديم كه تا حدي به بوسه فرانسوي تبديل شد!
دورهاي بعدي را هم ما برديم و برنده يك تانگو شديم.
حميد و آوا در آرامش نشستند و من و فرهاد يك موزيك ملايم گذاشتيم و چراغها را خاموش كرديم و مشغول رقصيدن شديم.
دستهاي فرهاد به همراه لبهايش در طول پنج دقيقه تانگو كاملا فعال بود و انكار نميكنم كه براي من هم چنان تجربه لذتبخشي بود كه تا آن زمان حتي با حميد هم مشابه آن را نداشته بودم.
در اواخر آهنگ فرهاد به طور غيرمنتظره لامپها را روشن كرد و ديديم كه آوا فرهاد نيز بيكار ننشستهاند و كاملا در هم پيچيدهاند.
صداي قهقهه همه كه بلند شد متوجه شدم كه كار از شوخي گذشته است.
آن شب تا صبح اين بازي ادامه داشت و موقعي كه شهوت و هيجان بر همه مستولي شده بود فرهاد پيشنهاد كرد كه همسرانمان را در اين هفته عوض كنيم.
من تنها مخالف بودم.
هر سه نفر مرا متقاعد كردند كه براي اينكه گناه شرعي صورت نگيرد صيغه طلاق ميخوانيم و هر يك مردان همسر ديگري را براي يك هفته عقد ميكند و پس از يك هفته موقع برگشتن دوباره صيغه عقد را جاري ميكنيم.
من به سختي قانع شدم...چارهاي نداشتم.
از حق نگذريم كه اين هفته شادترين هفته عمر ما بود.
من كه با شوهرم به زحمت ماهي 3 بار صكص داشتم در طول اين هفته بيش از بيست بار صكص با فرهاد را تجربه كردم.
سه بار برايم طلا و جواهرات خريد و صميمانهترين احساسات را به من ابراز نمود كه در سالهاي اخير از شوهر خود نشنيده بودم.
بعدا فهميدم كه وضع آوا نيز به همين خوبي بوده است.
پس از پايان هفته، به زبان فارسي، صيغه طلاق و عقد مجدد را جاري كرديم و به تهران برگشتيم.
در دو سه ماهي كه از اين ماجرا گذشته است ما بارها با همديگر ملاقات كردهايم ولي از اين ماجرا كوچكترين سخني بر زبان نياوردهايم...جز يك بار كه فرهاد به شوخي گفت كه دلم براي شمال و تخته نرد تنگ شده است و ديگرا هم خنديدند بدون آنكه بحث را باز كنند.
در اين مدت روابط من و حميد از نظر جنسي بسيار بهتر و فعالتر شده است.
با اين حال هنوز درباره درستي يا نادرستي كاري كه كردهايم، ترديد دارم.
نظر شما چيست؟